روز غم انگیز
امروز حال خوشی ندارم. در آستانه یک روز غم انگیز پاییزی که بعد از ماهها ابرهای تیره آسمون رو گرفته و ابرهای تیره تری قلب منو..
در برهه غریبی از تاریخ در مکان غریبتری از این دنیا پشت یک میز شلوغ و بی سر و ته از کاغذ پاره های در هم نشستم و دارم سرمای پاییز رو مینوشم که طعم ماسکی میده قراره نسل بشر رو زنده نگه داره بشری که خودش تیشه به ریشه خودش زده. یک روزی آیندگان از امروز صحبت میکنن که در اوج پیشرفت بشریت که تصور میشد مرزهای جهان به روش گشوده شده و در سراشیبی علم میتازه یک ویروس ریز ناچیز که بدون شک دستاورد همون علم افسارگسیخته هست میاد وسط و کل دنیا تاکید میکنم کل دنیا برای اولین بار به یک درد مشترک دچار میشه! آیندگان امروز مارو میبینن و من میخوام به اون بشری که یک گوشه از تاریخ راهشو گم میکنه و گذرش به این جزیده گم شده میفته بگم امروز چه حالی دارم.
هنوز زنده هستیم. و نمیدونم این زندگی تا به کی اینگونه عاریه وار و گشاد به تن من و امسال من باقی میمونه. یک شبی رو به یاد دارم در اوایل کرونا بود که با وحشت از کابوسی بیدار شدم زمانی که کرونا در چین بود و کسی تصور نمیکرد دنیارو آلوده کنه خودم رو در بیمارستانی در چین دیدم که انسانها زن و مرد مثل سبدی ماهی که تازه از آب بیرون افتاده باشن روی زمین و پله ها و تختها در حال له لهه زدن برای جرئه ای زندگی بودن وقتی بیدار شدم به تلخی گریستم برای اون دختر همزادی که یک گوشه ازاون بیمارستانها ترسیده و سرما زده و ناتوان افتاده و حتی خدا نداره که لحظه جون کندن با فکرش با تصور پوچ وجودی که قراره بهش کمک کنه، آرامش بگیره.. ساعتها گریستم در حالی که تصور نمیکردم این درد روزی به دو قدمی خودم برسه و هر لحظه امکان داشته باشه ماهی بیرون افتاده از آب باشم.
ولی در این میان این درد کهنه عشق هنوز هم جانسوز تر و غم انگیز تر هجوم میاره. و تا عمق قلب رسوخ میکنه و تا تمام خاطرات خوب و بد زندگی رو مرور نکنی و سوزش اشکی گونه هارو تر نکنه التیام پیدا نمیکنه. عشق یک افسانه که هرگز وجود نداشته ولی همه تصور میکنن اونو چشیدن. همه اشتباه میکنن ریشه این میوه از روز اول خشکیده و جز توهمی ازش باقی نیست..
همه هنر زندگی در این است که، در من چه میگذرد آن هنگام که جهان در گذر است...