این روزا زیاد به یادش میفتم یا اون از ته باتلاق خاطراتی که چال کردم تا فراموش بشه زیاد به یادم میاد و میره بعضی ها اینجورن یک روزی خیلی نزدیکن مثل پلک چشم فکر میکنی بدون تو نمیتونه باشه انگار اصلا وجودش به نفس تو بنده اینجور ادما وقتی میرن وقتی دورمیشن انگار اصلا دیگه وجود ندارن انگار از اولم اصلا وجود نداشتن با خودت میگی مگه میشه؟ مگه میشه یکی اینقدرخوب باشه مگه میشه یک خوبی اینقدر بد بشه! مگه میشه اون باشه و بیمعرفت باشه مگه میشه اون باشه و بدون تو نفس بکشه.. اخرین خاطره ها هیچوقت فکر نمیکنن اخرین باشن هر چند حسش میکنی ولی نمیتونی اون لحظه باور کنی آخرین باری که دیدمش یک روز سرد بود یا گرم یادم نیست پاییز بود یا بهار یادم نیست ولی یادمه بهترین لباسمو پوشیدم گفت وایسا فقط میخوام چند دقیقه نگات کنم میخوواستم بپرسم میخوای عکسمو حک کنی تو قلبت؟ ولی نپرسیدم میخواست یک چیزی بگه ولی نگفت.. وقتی ساعت 9 صبح صدای پیام گوشیش اومد دلم لرزید یاد اوایل آشنایی مون افتادم که هر صبح اولین موجودی بود که بهم صبح بخیر میگفت و من ساعت 9 و ده با ناز و ادا بیدار میشدم و یک پیام صبح بخیر با غرور و بی تفاوت میفرستادم در حالی که مطمئن بودم اون تا اخر عمر بازم بهم صبح بخیر میگه.. گاهی همه چیز اینقدر خوب پیش میره که انگار تا اخر دنیا قراره خوب باشه ولی وقتی اون روز دلم لرزید از اون صدای کوتاه و سرد دیدم عمر خوشبختی میتونه کوتاه باشه مثل تصادفی که انتظارش رو نداری و یهو سر راهت سبز میشه و همش ازخودت میپرسی آخه چرا... دیگه دلم باهاش صاف نشد دیگه دیداری هم تازه نشد دیگه صبح بخیری هم از دل و جون رد و بدل نشد دیگه دلخوری موند تو دلم تا وقتی که داد زدم گریه کردم بد و بیراه گفتم و در تنهایی زخم قلب خودمو مرحم زدم تا دوام بیارم . هیچوقت سعی نکرد بهم ثابت کنه که اون فقط یک پیام تبلیغاتی بوده که اون صبح بخیر های اولین نفر فقط مال من بوده حتی به دروغ ...