یک خاطره
اون روز که توی دانشگاه صحبت اعتکاف بود با شوخی و مسخره از کنارش گذشتیم. ما یک خانواده شلوغ بودیم با پدر و مادر متعصب و سخت گیر جوری که هیچوقت حتی یک شب بیرون از خونه نبودیم و دوستان محدودی داشتیم که با وجود سختی دوستی با ما،شاید از ناچاری کنارمون مونده بودن و اعتکاف فرصتی بود که سه شب بیرون از خونه با دوستانمون به سر ببریم مثل یک تفریح میمونست و همین مارو تحریک کرد که ثبتنام کنیم مذهبی بودن واقعه بهانه ای بود که میتونستیم رضایت مامان و بابا رو بگیریم و ثبتنام در دانشگاه به این موضوع رسمیت میداد. وقتی ثبتنام کردیم انتظار نداشتیم که موفق بشیم ،فقط سنگی در تاریکی بود ولی به هدف خورد. چند روز بعد من و خواهرم با کوله پشتی و ساک در دست راهی مسجد جامع شدیم و مامان تا در مسجد مارو بدرقه کرد که مطمئن باشه کسی مارو نمیدزده یا گم نمیشیم یا هزارجور فکر دیگه ای که اونهارو به این کار وا میداشت. تا اون لحظه همه چیز بازی و شوخی بود. دیدن اون همه دختر و پسر دانشجوی هم سن و سالمون خیلی مارو سر شوق آورد و بوی اسفند و اود و گل و شکلات و هدیه هایی که میدادن برای استقبال جالب بود. وقتی رفتیم توی مسجد گوشه شبستان یک جای دنج ولی دلگیر برای مستقر شدن پیدا کردیم . در وهله اول معماری مسجد و چراغهای سبز که معنویت خاصی میداد توجه مون روجلب کرد. جمع دوستان و شوخی و خنده و تعریف کردن خاطرات که جای خود داشت. ولی اون شب اتفاق خاصی افتاد اتفاقی که شاید دیگه در طول عمرم تجربش نکنم اون شب وقتی همه توی صحن جمع شدن وقتی اونهمه جوان با هم فریاد زدیم :خدا خدا دوست دارم ... اون لحظه بود که قلبم لرزید.. اون لحظه بود که حس کردم خدایی هست و هرچقدر فکرم فراموشش کنه قلبم باز اون رو حس میکنه اون شب یک حس غریبی به وجودم رخنه کرد که تازگی داشت. وقتی سه روز اعتکاف تموم شد دلم نمیخواست ازاون مسجد بیرون بیام نمیدونم اسمش شستشوی مغذی بود یا جو سازی یا هر چیزی ولی اون آرامشی که پیدا کرده بودم اینقدر عمیق و تاثیر گذار بود که دلم میخواست برای همیشه ادامه داشته باشه دلم میخواست اتفاقی بیقته که از اون حال خوش خارج نشم. مست بوی خدا بودم و بیزار از هر چیز و هر کسی که منو ازش دور کنه. میدونستم وقتی بیام بیرون همه چیز فراموش میشه و خدا تو شلوغی روزمرگی و خباثت ها و خیانت ها گم میشه.
اون روز گذشت و خدا گم شد و من موندم و یک قلبی که از این دنیا بریده بود و به اون دنیا نرسیده .. دنیا با همه رنگها و زرق و برق ها پیشم رنگ باخت و در یک خلا خاکستری آواره موندم تا به امروز...
همه هنر زندگی در این است که، در من چه میگذرد آن هنگام که جهان در گذر است...