توی سنی هستیم که یه ماساژ حس بینظیری میده.. تنها فرقش اینه که به جای نوشابه باید آب بخوریم ولی یجورایی هنوز ذائقه مون عوض نشده. با اینکه تقریبا 40 سالمونه هیچی تغییر نکرده غیر از اینکه فقط لوازم آرایش گرون روی پوستمون جواب میده.. ما عروسی و تولد بچه هارو میپیچونیم چون احتمالا خودمون اینو نخواهیم داشت ولی همه خاکسپاری هارو میریم! این چیزیه که بهش تبدیل شدیم..

دیالوگ ابتدای سریال کره ای 39 که خیلی زیبا و تاثیر گزاره.

چند روز دیگه سی و نه سالم میشه! حس میکنم قراره یک زلزله توی زندگیم رخ بده. از بحران 40 سالگی میترسم از پایان شور و حال جوانی و نوجوانی میترسم. از به باد رفتن آرزوها و اهدافی که بعد از این سن دیگه ارزشی برام ندارن میترسم.واقعا درسته که ادم حس میکنه یهو ازخواب بیدار شده و چهل ساله هست باورش سخته! باورش ترسناکه. بخصوص اگر زندگی اون شکلی که باید بصورت طبیعی و نرمال داشته باشه نیست. 40 ساله میشی درحالی که استایل ظاهر و باطنت هنوز بیست ساله هست. هنوز از دلخوشی های بچگی دل سیر نشدی و هنوز سلیقه و سبک لباس پوشیدنت شبیه دانشجوهای بی قید و بی خیاله ولی سنت رو چیکار میکنی این عدد لعنتی فقط یک عدد نیست این هویت تو هست که با همه چیز در تضاده چون تو زیر بار یک سری مسائل نرفتی و الان موندی بین جوانی و میان سالی و نمیدونی باید با خودت چکار کنی.. وقتی قراره پوستت حالت غم انگیزی به خودش بگیره چشمات نگاه غریبی و شبها بی خواب و کلافه بشی وقتی قراره یهو از قله جوانی سقوط کنی و دیگه حرکت به سمت بالا واست یک آرزو باشه.. همه اینها خیلی ترسناکه..