این اواخر یک سریال کره ای دیدم به اسم خاطرات رهایی من که واسم جالب بود حال و هوای غریبی داشت که به دلم نشست و دیالوگهایی که انگار به روح آدم نسوخ میکنه. یکی ازاین دیالوگها بین دختری که تازه 40 ساله شده و زنی که در 50 سالگی هست رد و بدل میشه که میخوام اینجا بنویسم تا ماندگار بشه.. شاید برای وقتی 40 ساله و 50 ساله شدم..

دختر 40 ساله با دنیایی از اندوه میگه :

50 سالگی! به نظرت وقتی 50 ساله بشیم هنوز احساسی داریم؟ تو اون سن صرفا یه حیوون نیستیم؟ زندگی کردن صرفا چون زنده ای و علوفه خوردن ..!

سکوت برقرار میشه و یک خانم 50 ساله از میز کناری در حالی که تیکه ای چیپس تو دهنش میزاره میگه:

به عنوان یک خانم 50 ساله که زندگی میکنه صرفا چون زنده هست و علوفه میخوره یک چیزی بهت میگم.. درک میکنم چرا این تصور رو داری.. منم فکر میکردم وقتی 30 سالم شد خیلی باحال میشم ولی اون طوری نشد.. و فکر کردم توی 40 سالگی چطور زندگی میکنم؟ و 50 سالگی چطور؟ زندگی کردن برای چیه؟ ما فقط باید بمیریم... ولی توی 50 سالگی هم مثل قبله.. به خودت میای و میبینی 50 سالت شده! من که احساس میکنم وقتی 13 سالم بود یه چرت کوتاه زدم و بعد بیدار شدم و 50 ساله بودم..! شرط میبندم 80 سالگی هم همین حس رو داری..

از زندگیتون لذت ببرین..