دختر صورتی..
این روزها احساس میکنم به پایان جوانی دارم نزدیک میشم چیزی به 40 سالگی نمونده ادمها هیچوقت به جوانی برنمیگردن اینو زمانی میفهمی که جوانی رو از دست میدی خودت رو تو آینه نگاه میکنی و موهای جوگندمی و چین و چروک اندک اطراف چشمت مثل درختی اوایل خزان چهرت رو دارای جذابیت خاص و زیباتری کرده ولی دیدنش نگران کنندست. یاد پاییز میفتی و دلگیری روزهای آخرش در حالی که امیدی هم به بهار دوباره نیست . طبیعت هر سال چهار فصل داره ولی زندگی آدمها تنها و تنها 4 فصل.. بدون بازگشت و بدون بهاری دوباره. من بهاری بودم که نشکفته پاییز شد جوانه نزده پلاسید.. این افکار برق چشمانم رو بیشتر میکنه و اشکم دختر بهاری توی چشمم رو دربر میگیره. با خودم میگم وقت زیادی ندارم که خودمو با رنگهای بهاری سرگرم کنم وقتی از مرز چهل سالگی بگذرم همه ازم انتظار دارن متناسب سن و سالم لباس بپوشم و رفتار کنم. حتی خودمم همین انتظار رو از خودم دارم چون دلم نمیخواد دیگران منو زنی ببینن که عقده های نوجوانی رو به دوش میکشه. برای همین این ساعت رو آنلاین سفارش دادم ، ساعتی به رنگ صورتی روشن که با رنگ ناخنهام و مانتو جیغ و شال همرنگ اون همخوانی داشته باشه که امروز که فرصت دارم جوانی کنم .. که فردا که دیر شد عقده این رنگهایی که دیگه اون زمان با چین و چروک صورتم همخوانی نداره به دلم نمونده باشه. ساعت رو به دستم میبندم درحالی که امیدوارم قیمت گرونش و مارک معروفش رنگ بچه گانش رو به خوبی جبران کنه و میرم تا آخرین های جوانی رو تجربه کنم..
همه هنر زندگی در این است که، در من چه میگذرد آن هنگام که جهان در گذر است...